X
تبلیغات
زندگی طنزه فقط باید خندیدن رو یاد گرفت
سیاه طنز
  آمد بهار

·    

 

آمد بهار با گل زیبای دوستی

پر شد جهان ز عطر دلارای دوستی

فصل شكوفه شد

فصل شكفتگی

فصل جوانه‌های جوانی

فصل دوباره بارور و پرثمر شدن

بگذشت فصل مرده‌ی سرما

فصل خمودگی

فصل پر از كسالت پژمردن

سرسبز شد نهال رفاقت

پر شد ز غنچه بوته‌ی الفت

سرشار از جوانه‌ی لبخند

سرشار از شكوفه‌ی شادی

شد فصل باغ‌های شكوفای دوستی.

 

آمد بهار با سبد هديه‌های خويش

با مژده‌ی بنفشه‌ی شادی‌فزای خويش

از راه‌های دور

از پشت كوه‌های بلند هميشه سبز

همراه با ترنم اميد

همراه با تبسم خورشيد

با ارمغان نور

با هديه‌ی نوازش و بوسه

گل‌های رنگ رنگ

آوازهای سبز خوش‌آهنگ

سرشار از ترانه‌ی مرغان مژده‌خوان

سرشار از شميم خوش عشق

شد فصل نغمه‌خوانی باران

فصل غزل‌سرايی  مرغان آرزو

فصل سرود‌خوانی بيداران

هنگام نغمه‌های خوش آوای دوستی.

 

آمد بهار بوسه به لب، سبز و بارور

آمد ز شهر روشنی آن پيك خوش‌خبر

همراه با بشارت فردای پر ثمر

ای گلبن اميد!

بيدار شو ز خواب كه هنگام رستن است

فصل هميشه سبز و جوان شكفتن است

هنگام گل فشاندن و سرسبز گشتن است

فصل نمو و رشد

فصل حضور سبز و شكوفا

فصل سرود خوانی رؤيا

بيدار شو ز خواب

برخيز و در مسير شكفتن رونده باش

در قلب پر تلاطم فردا طپنده باش

جوشنده باش

فرخنده باش

بالنده باش

بيدار شو ز خواب

پر كن مرا دوباره ز رؤيای دوستی.

 

آمد بهار همسفر جويبار عشق

پر كرد از جوانه و گل بيشه‌زار عشق

بايد به پا شويم

بايد كه در بهار گل تازه آوريم

بايد لباس سبزه بپوشانيم

بر ذهن و قلب خويش

بايد كه جان‌مان

سرشار بوسه‌های گل ارغوان شود

حيف است باغ‌ها همه بيدار و ما به خواب

حيف است بلبلان همه خوانا و ما خموش

بايد ز خاك مرده بجوشيم

چون چشمه‌سار گل

در اين بهار نورس لبخندآفرين

اين فصل دلنشين

در اين بهار تازه كه خنيای دوستی

می‌خواند و بشارت نوروز می‌دهد

بايد شويم غرق تمنای دوستی

سرشار از اميد به فردای دوستی.

|+| نوشته شده توسط شاغلام در شنبه نوزدهم آذر 1390  |
 علی کنکوری
با چشمای بی فروغ
میون راست و دروغ

خودمو گم میکنم
توی این شهر شلوغ

پچ پچ آدمکا
بس که تو هم میدووه

دیگه فریاد منو سایمم نمیشنوه
صدای زنجیر تو گوشم میخونه

تو داری از قافله دور میمونی
سرتو خم کن که درا بشن

تا بگی نه
پشت کنکور میمونی

من میخوام مثل همه ساده زندگی کنم
چادر موندنمو هر جا خواستم بزنم

تو این دریا نمیخوام نهنگ کوری باشم

پشت این درهای قفل
علی کنکوری باشم

صدای زنجیر تو گوشم میخونه
تو داری از قافله دور میمونی

سرتو خم کن که درا بشن
تا بگی نه پشت کنکور میمونی
|+| نوشته شده توسط شاغلام در شنبه بیست و هشتم آبان 1390  |
 رابطه ی پدر و دختر


سال 1230
مرد: دختره خیر ندیده من تا نکشمت راحت نمی شم...
زن: آقا حالا یه غلطی کرد ، شما بگذر.نامحرم که خونمون نبوده. حالا این بنده خدا یه بار بلند خندیده...
مرد: بلند خندیده؟ این اگه الان جلوشو نگیرم لابد پس فردا می خواد بره بقالی ماست بخره. نخیر نمی شه باید بکشمش...
-- بالاخره با صحبتهای زن ، مرد خونه از خر شیطون پیاده می شه و دختر گناهکارشو می بخشه


سال 1280
مرد: واسه من می خوای بری درس بخونی؟ می کشمت تا برات درس عبرت بشه. یه بار که مُردی دیگه جرات نمی کنی از این حرفا بزنی. تو غلط می کنی. تقصیر من بود که گذاشتم این ضعیفه بهت قرآن خوندن یاد بده. حالا واسه من میخای درس بخونی؟؟؟
زن: آقا ، آروم باشین. یه وقت قلبتون خدای نکرده می گیره ها! شکر خورد. دیگه از این مارک شکر نمی خوره. قول میده...
مرد( با نعره حمله می کنه طرف دخترش ): من باید بکشمت. تا نکشمت آروم نمی شم. خودت بیای خودتو تسلیم کنی بدونه درد می کشمت...
-- بالاخره با صحبتهای زن، مرد خونه از خر شیطون پیاده می شه و دختر گناهکارشو می بخشه


سال1330
مرد: چی؟ دانشسرا (همون دانشگاه خودمون)؟ حالا می خوای بری دانشسرا؟ می خوای سر منو زیر ننگ بوکونی؟ فاسد شدی برا من؟؟ شیکمتو سورفه (سفره) می کونم...
زن: آقا، ترو خدا خودتونو کنترل کنین. خدا نکرده یه وخ (وقت) سکته می کنین آ...
مرد: چی می گی ززززززن؟؟ من اگه اینو امشب نکوشم (نکشم) دیگه فردا نمی تونم جلوی این فسادو بیگیرم. یه دانشسرایی نشونت بدم که خودت کیف کونی...
-- بالاخره با صحبتهای زن، مرد خونه از خر شیطون پیاده می شه و دختر گناهکارشو می بخشه

سال1380
مرد: کجا؟ می خوای با تکپوش (از این مانتو خیلی آستین کوتاها که نیم مترم پارچه نبردن و وقتی می پوشیشون مث جلیقه نجات پستی بلندی پیدا می کنن) و شلوارک (از این شلوار خیلی برموداها) بری بیرون؟ می کشمت. من... تو رو... می کشم...
زن: ای آقا. خودتو ناراحت نکن بابا. الان دیگه همه همینطورین (شما بخونید اکثرا).
مرد: من... اینطوری نیستم. دختر لااقل یه کم اون شلوارو پائین تر بکش که تا زانوتو بپوشونه. نه... نه... نمی خواد. بدتر شد. همون بالا ببندیش بهتره...


سال1400
دختر: چی؟ چی گفتی مرتیکه ی ….؟ دارم بهت می گم ماشین بی ماشین. همین که گفتم. من با الکس قرار دارم ماشینم می خوام. میخوای بری بیرون پیاده برو...
باباه:جیکش در نمی یاد...
زن: دخترم. حالا بابات یه غلطی کرد. تو اعصاب خودتو خراب نکن. لاک ناخنت می پره. آروم باش عزیزم. رنگ موهات یه وقت کدر می شه آ مامی. باباتم قول می ده دیگه از این حرفا نزنه...
-- بالاخره با صحبتهای زن، دخترخونه از خر شیطون پیاده می شه و بابای گناهکارشو می بخشه…
|+| نوشته شده توسط شاغلام در چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389  |
 ماجراهای من و باجناقم(2)

  ظهری رفتم خونه داشتم از پله ها بالا میرفتم که دیدم یه وسیله ای  با سرعت نور بطرفم می یاد در جذری  

از صدم ثانیه جاخالی دادم و قلبم رو چک کردم ببینم نبض دارم برگشتم ببینم کی بوده و اصلا چرا می خواسته

بوده باشه؟

دیدم خانومم بالا واستاده داره از کله اش دود بلند میشه پرسیدم چرا؟

که کفگیر اومد سمتم و باداد و جیغ و فریاد داشت جیزایی میگفت که من فقط از بین حرفاش استفاء و باجناق 

رو متوجه شدم شصتم خبردار شد که باز این باجناق ما یه آنتی روحیه یا همون ضدحال رو سیستم خونه ما 

نصب کرده خلاصه با ترس و لرز از پله ها بالا رفتم و با یه دست کیف رو سرم گرفتم که از خطر حمله های 

احتمالی تحمیلی جلوگیری کنم و با دست دیگم دستمال کلینکسی که صبح باهاش بینیمو پاک کرده بودم 

برای برقراری صلح ،تسلیم شرایط و خلاصه هر چه باداباد بالا بردم 

حالا درسته دستماله یکم رنگش به سبزی می زد ولی خانومم همین رو هم از من قبول کرد و گذاشت برم داخل

و آبی به سر و صورتم بزنم ،ببینم چه بلایی بر سر آشیانه ی اجاره ایمون اومده به نظر شما چی میتونه باشه

که تا این اندازه همسرمو آتیشی کرده خوشحال میشم منو از بلاتکلیفی در بیارین ولی شما رو به مقدسات

به هر چی فکر میکنین قسمتون میدم دعا کنین به خیر بگذره آخه من خیلی زندوستم طاقت یه لحظه اخم و تخم

اون نگاه مهربونشو ندارم آخ نمیدونین وقتی  لبخندش تبدیل بغض میشه چه زجری میکشم

خوب دیگه خانومم رفت اومده بود ببینه من چی مینویسه یکی نیست بگه موقع نوشتن دیگه دست از سرمون

بردار  من برم ببینم چی شده میام بهتون میگم در ضمن به من یاد بدین چه جوری میتونم بدون پول خانومم رو

راضی کنم البته اگه به نتیجه نرسیدین اشکال نداره چون بقول خیام اسرار ازل(منظورش دوست دختر خیام غزل 

خانوم بوده) نه تو دانی و نه من فعلا خداحافظتون تا بعد

|+| نوشته شده توسط شاغلام در پنجشنبه هشتم مهر 1389  |
 ماجراهای من و باجناقم


سلام دیگه خیلی رفته بودم تو فاز جدی تصمیم گرفتم بره تنوع مجموعه داستانهای من و باجناقم

الهام گرفته از داستانهای من و بابام رو براتون بنویسم

باجناقم برای نهار اومده بود خونمون. سرسفره حرف می زدیم ولی من همش حواسم به لقمه هایی بود

که باجناقم می خورد نمیدونم از قضا و قدر بود یا از آههای من که لقمه داخل گلوش پرید و من مثه

 عقابی که به طرف طعمش حمله میکنه خیز برداشتم سمتش و با مشتهای مکرر به پشتش زدم طوری

 که اشکش دراومد (بنده خدا) خلاصه به خاطر اینکه من آدم دلرحمی هستم خواسستم یجوری از دلش

در بیارم و حواسش رو به چیز دیگه ای پرت کنم به همین خاطر بهش پیشنهاد بررسی نام گرفتن

نسبت فامیلیمونو دادم که با آغوش خیلی خیلی باز پذیرفت . بعد از سرک تو کتابای قدیم و جمع کردن

عقل نصفه ونیمه امون و کلی مباحثه ، مجادله ، مسامحه ، مکاتبه ، معادله ، محاوره و مزایده و

غیره ...... تو یک نظریه که به واقعیت هم نزدیک بود توافق کردیم که از اونجایی که جناق نشانه

مبارزه و کل کله پس با جناق رو به این نام معروف کردند و اما نظریه باجناقیسم که بردیم اداره ثبت

اختراعات و اکتشافات به نام خودمون زدیم از این قراره :

اگر مردی زنی را به زنی بگیرد که همشیره اش همسری اختیار کرده باشد شوهر همشیره زنش را

با او نسبتی است که به دلیل اینکه اگر دو فرد قبل از این نسبت فامیلی با هم دوست از نوع یک

روح در دو کالبد هم باشند بعد از آن به دلایلی چون صعب الهضم بودن، حساسیت، رقابت شدید

بین خود این دو را همیشه در کل یا باهم جناق شکسته که در زبان عامیانه به اختصار با جناق

 گویند

البته از اونجایی که نظریه ی نسبیت انیشتن هم یه جاهایی کم میاره در مورد ما هم همینطوره

آقا از دار دنیا باجناقی نصیب ما کرده که از خوبی چیزی کم نداره عمرن اگه لنگشو پیدا کنی

خلاصه اگه خواستین میتونین فرم پر کنین و کار هایی مثله با باجناق خوب بودن و باجناق

رو تبدیل به یک نسبت فامیلی مستحکم کردن رو یاد بگیرین

در آخر

ممنون از همتون به

خاطر او مدن به بلاگ خودتون 

در ضمن عیدتون مبارک


|+| نوشته شده توسط شاغلام در جمعه نوزدهم شهریور 1389  |
 
 
بالا