تبليغاتX
روانشناسی

سه شنبه 12 آبان1388

داستان و حکایت

 

زن نصف شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست و به دنبال او گشت. شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه نشسته بود و به دیوار زل زده بود و در فکری عمیق فرو رفته بود و اشک‌هایش را پاک می‌‌کرد و فنجانی قهوه‌ می‌‌نوشید پیدا کرد ...
در حالی‌ که داخل آشپزخانه می‌‌شد پرسید: چی‌ شده عزیزم این موقع شب اینجا نشستی؟!
شوهرش نگاهش را از دیوار برداشت و گفت: هیچی‌ فقط اون وقتها رو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات کرده بودیم ، یادته...؟!
زن که حسابی‌ تحت تاثیر قرار گرفته بود، چشم‌هایش پر از اشک شد و گفت : آره یادمه...
شوهرش ادامه داد : یادته پدرت که فکر می کردیم مسافرته ما رو توی اتاقت غافلگیر کرد؟!
زن در حالی‌ که روی صندلی‌ کنار شوهرش می نشست گفت : آره یادمه، انگار دیروز بود!
مرد بغضش را قورت داد و ادامه داد : یادته پدرت تفنگ رو به سمت من نشونه گرفت و گفت: یا با دختر من ازدواج میکنی‌ یا ۲۰ سال می‌‌فرستمت زندان آب خنک بخوری ؟!
زن گفت : آره عزیزم اون هم یادمه و یک ساعت بعدش که رفتیم محضر و...!
مرد نتوانست جلوی گریه اش را بگیرد و گفت: اگه رفته بودم زندان امروز آزاد می شدم

 

 

!

 

داستان آموزنده 

 

روزی پادشاهی سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمن از دست داده بود، تصمیم گرفت برای خود جانشینی انتخاب کند.
پادشاه تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه ی گیاهی داد و از آنها خواست، دانه را در یک گلدان بکارند و گیاه رشد کرده را در روز معینی نزد او بیاورند.
پینک یکی از آن جوان ها بود و تصمیم داشت تمام تلاش خود را برای پادشاه شدن بکار گیرد، بنابراین با تمام جدیت تلاش کرد تا دانه را پرورش دهد ولی موفق نشد. به این فکر افتاد که دانه را در آب و هوای دیگری پرورش دهد، به همین دلیل به کوهستان رفت و خاک آنجا را هم آزمایش کرد ولی موفق نشد.
پینک حتی با کشاورزان دهکده های اطراف شهر مشورت کرد ولی همه این کارها بیفایده بود و نتوانست گیاه را پرورش دهد.
بالاخره روز موعود فرا رسید. همه جوان ها در قصر پادشاه جمع شده و گیاه کوچک خودشان را در گلدان برای پادشاه آورده بودند.
پادشاه به همه گلدان ها نگاه کرد. وقتی نوبت به پینک رسید، پادشاه از او پرسید: « پس گیاه تو کو؟» پینک ماجرا را برای پادشاه تعریف کرد.
در این هنگام پادشاه دست پینک را بالا برد و او را جانشین خود اعلام کرد. همه جوانان اعتراض کردند.
پادشاه روی تخت نشست و گفت:« این جوان درستکارترین جوان شهر است. من قبلاً همه دانه ها را در آب جوشانده بودم، بنابراین هیچ یک از دانه ها نمی بایست رشد می کردند.»
پادشاه ادامه داد: « مردم به پادشاهی نیاز دارند که با آنها صادق باشد، نه پادشاهی که برای رسیدن به قدرت و حفظ آن به هر کار خلافی دست بزند.»

 

نوشته شده توسط بهنام زرینپور در 8 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 21 مهر1388

firsttttttttttttttttttt

درس زندگي


آموخته ام ...... بهترين كلاس درس دنيا كلاسي است كه زير پاي پير ترين فرد دنياست .
آ‌موخته ام ...... وقتي كه عاشق هستيد عشق شما در ظاهر نيز نمايان مي شود.
آموخته ام ...... تنها كسي كه مرا در زندگي شاد مي كند كسي است كه به من مي گويد : تومرا . شاد كردي .
آموخته ام ...... داشتن كودكي كه در آغوش شما به خواب رفته زيباترين حسي است كه در دنيا وجود دارد .


آموخته ام ...... كه هرگز نبايد به هديه اي از طرف كودكي ( نه ) گفت .
آموخته ام ...... كه هميشه براي كسي كه به هيچ عنوان قادر به كمك كردنش نيستم دعا كنم .
آموخته ام ...... كه مهم نيست كه زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد ،‌ همه ما احتياج به دوستي داريم كه لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم .


آموخته ام ...... كه زندگي مثل يك دستمال لوله اي است هر چه به انتهايش نزديكتر مي شويم سريعتر حركت مي كند .
آموخته ام ...... كه پول شخصيت نمي خرد .
آموخته ام ...... كه تنها اتفاقات كوچك روزانه است كه زندگي را تماشايي مي كند

آموخته ام ...... كه چشم پوشي از حقايق آنها را تغيير نمي دهد .
آموخته ام ...... كه اين عشق است كه زخمها را شفا مي دهد نه زمان .
آموخته ام ...... كه وقتي با كسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي از سوي ما را دارد .
آموخته ام ...... كه هيچ كس در نظر ما كامل نيست تا زماني كه عاشق بشويم.
آموخته ام ...... كه زندگي دشوار است اما من از او سخت ترم .
آموخته ام ...... كه فرصتها هيچگاه از بين نمي روند ،‌ بلكه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد كرد.
آموخته ام ...... كه لبخند ارزانترين راهي است كه مي شود با آن نگاه را وسعت داد.
آموخته ام ...... كه نمي توانم احساسم را انتخاب كنم اما مي توانم نحوه بر خورد با آنرا انتخاب كنم.
آموخته ام ...... كه همه مي خواهند روي قله كوه زندگي كنند ، اما تمام شادي ها و پيشرفتها وقتي رخ مي دهد كه در حال بالا رفتن از كوه هستيد .


آموخته ام ...... بهترين موقعيت براي نصيحت در دو زمان است : وقتي كه از شما خواسته مي شود ،‌ و زماني كه درس زندگي دادن فرا مي رسد .

آموخته ام ...... كه گاهي تمام چيزهايي كه يك نفر مي خواهد فقط دستي است براي گرفتن دست اوست و قلبي است براي فهميدن وي
نوشته شده توسط بهنام زرینپور در 3 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 19 مهر1388

بازگشت

سلام امیدوارم خوب باشین من فقط خواستم بگم که برگشتم فقط به خاطر خودم چون کاغذام تموم شد

ترجیح دادم تو نت بنویسم منتظر مطالبم باشین

نوشته شده توسط بهنام زرینپور در 4 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 19 فروردین1387

دعوتنامه

سلام خدمت تمام دوستانم که من رو که در تمام این مدت که  آپ نکردم با سر زدن به بلاگم

 

  پشتیبانی کردن ولی به دلیل نداشتن مخاطب کافی و نظرات کم من به نوشتن در این مکان

 

پایان و از این به بعد در سایت تیم جهانی 7 مينويسم

 

اين سايت مطعلق به یکی از دوستای خوبمه که اونو در اختیارم گذاشته و اگه شما مایل بودید

 

میتونین با ثبت نام در سایت و گذاشتن مطلب به نام خودتون به من کمک کنید

 

 

نوشته شده توسط بهنام زرینپور در 11 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 25 اسفند1386

جام جمشید

داستان علت ایجاد جشنهای ایرانی

 

سالها قبل از هخامنشیان سلسله هایی چون پیشدادیان و کیانیان بر ایران حکومت میکردند جمشید یکی از

 

پادشاهان دو سلسله بود پادشاهی عادل بود و مردمانش را دوست داشت.

 

جمشید جامی داشت که هرگاه بر او نگاه میکرد و به جام نام سرزمین یا نام کاخ پادشاهان ان سرزمینها را

 

میگفت جام از دل زمین برای او خبر می آورد و طلاهای نهان در دل زمین را بر او عیان میکرد و او به

 

سپاهیانش دستور میداد که آن گنجها را به خزانه های ایران بیاورند.

 

روزها از پی هم میگذشتند و خزانه ها پرتر میشدند ،بلاخره روزی رسید که خزانه ها پر از طلا ،سکه

 

وجواهرات شد طوری که دیگر جایی در خزانه باقی نمانده بود این به گوش پادشاه رسید و پادشاه دستور

 

داد تا در خزانه ها به روی مردم باز شود و مردم از این ثروت بهره گیرند.

 

اول مردم باور نمیکردند ولی وقتی دیدند که نگهبانان خزانه آنها را به داخل هدایت میکنند باورشان شد

 

ولی چون حرص تمام وجودشان را گرفته بود و دستور پادشاه بود که مردم کیسه یا خورجینی همراه خود

 

نیاورند جیبهای خود را مملوء از جواهرات میکردند و در خانه خالی و باز به خزانه برمیگشتند بعد از مدتی

 

دیدند که در خزانه ها همیشه باز است ونیازی به اینهمه حرص نیست.

 

روزی وزیر که مردی عادل بود از درد ودل مردم گفت، گفت که مردم از این مینالند که چگونه از این همه

 

ثروت بهره گیرند و پادشاه به وزیر قول داد که این مشکل مردم را حل کند

 

برای مردم جشنهایی ترتیپ داد که بتوانند از ثروت خود استفاده کنند جشنهایی که امروزه اسم آنها برای گوش

 

ما نا آشناست و جز عید نوروز و چهارشنبه سوری همه به ورطهُ نابودی کشیده شدند

 

برخی از آنها را در اینجا نام میبرم  جشن برداشت گندم ،جشن کاشت گندم ،جشن سده ، جشن مهرگان و

 

جشنهای گوناگون دیگر، جشنهای که به هر بهانه ای برگزار و دلیلش شادی مردم بود مردمی که بعد از

 

شکست خوردن از دشمنان خارجی قسمتی از سنتها و فرهنگ و تمدنشان توسط اجانب نابود میشد

 

(شاید با خواندن این داستان وجود این جام برای شما مضحک باشد درست است دور از عقل است ولی

 

دور از واقعیت نیست چون اگر از قدرت اشخاص که راه آزاد کردنش یاد گرفتند مانند ذیوید کاپرفیلد و

 

 صدها مرتاض بگذ ریم باز در توضیح برخی از کارهای که توسط کائنات میشود عاجزیم)

 

میگویند عمر توسط جام جمشید یزدگرد سوم پادشاه ساسانی را یافت و این جام گم شد و دیگر اثری از آن

 

یافت نشد

 

 ولی خیابان جامجم که در آن صدا و سیمای استان تهران واقع است مخفف جام جمشید است چون تقریباً دنیا را

 

در داخل خود دارد.

 

در پایان من از شما تشکر میکنم که به فرهنگ و تاریخ خود توجه میکنید و با وجود سوختن 25 دفتر از 30

 

دفتر تاریخ بیهقی و از بین رفتن مقدار زیادی از اختراعات و اکتشافات توسط عرب،مغول،ترک،ازبک و .....

 

باز هم به عنوان یک ایرانی در تمام جهان بنام هستید

 

عید پیشاپیش بر شما مبارک و آرزوی بهاری شدن شما را از ایزد یکتا دارم

                                                         بهنام

 

  

 

 

نوشته شده توسط بهنام زرینپور در 10 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 
 
free hit counters
free hit counters